متن شعر

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد
سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت
مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب
باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست
دولت بشتافته​ست چون نظرت تافته​ست
مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشان
 
دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد
عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد
دل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد
تا که بقا یافته​ست عاشق کون و فساد
عالم ای شاه جان بی​رخ خوبت مباد
تعداد دفعات مشاهده: 118