متن شعر

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی​حالت

حالت ده و حیرت ده ای مبدع بی​حالت
صد حاجت گوناگون در لیلی و در مجنون
انگشتری حاجت مهریست سلیمانی
بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهی
ای گیج سری کان سر گیجیده نگردد ز او
ما لنگ شدیم این جا بربند در خانه
ای عشق تویی کلی هم تاجی و هم غلی
از نیست برآوردی ما را جگری تشنه
خارم ز تو گل گشته و اجزا همه کل گشته
در خار ببین گل را بیرون همه کس بیند
در غوره ببین می را در نیست ببین شی​ء را
خاری که ندارد گل در صدر چمن ناید
کف می​زن و زین می​دان تو منشاء هر بانگی
خامش که بهار آمد گل آمد و خار آمد
 
لیلی کن و مجنون کن ای صانع بی​آلت
فریادکنان پیشت کای معطی بی​حاجت
رهنست به پیش تو از دست مده صحبت
کو بشکند و سوزد صد توبه به یک ساعت
وی گول دلی کان دل یاوه نکند نیت
چرنده و پرنده لنگند در این حضرت
هم دعوت پیغامبر هم ده دلی امت
بردوخته​ای ما را بر چشمه این دولت
هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت
در جزو ببین کل را این باشد اهلیت
ای یوسف در چه بین شاهنشهی و ملکت
خاکی ز کجا یابد بی​روح سر و سبلت
کاین بانگ دو کف نبود بی​فرقت و بی​وصلت
از غیب برون جسته خوبان جهت دعوت
تعداد دفعات مشاهده: 60