متن شعر

به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام

به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام
نمی​خورم به حلال و حرام من سوگند
به جان عشق که از جان جان لطیفتر است
فتاده ولوله در شهر از ضمیر حسود
نه عشق آتش و جان من است سامندر
نه عشق ساقی و مخمور اوست جان شب و روز
نهاده بر کف جامی بر من آمد عشق
هزار رمز به هم گفته جان من با عشق
بیار باده خامی که خالی است وطن
ورای وهم حریفی کنیم خوش با عشق
چو گم کنیم من و عشق خویشتن در می
 
که عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام
به جان عشق که بالاست از حلال و حرام
که عاشقان را عشق است هم شراب و طعام
که بازگشت فلان کس ز دوست دشمن کام
نه عشق کوره و نقد من است زر تمام
نه آن شراب ازل را شده​ست جسمم جان
که ای هزار چو من عشق را غلام غلام
در آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام
که عاشق زر پخته ز عشق باشد خام
نه عقل گنجد آن جا نه زحمت اجسام
بیاید آن شه تبریز شمس دین که سلام
تعداد دفعات مشاهده: 116