متن شعر

دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد

دل من کار تو دارد گل و گلنار تو دارد
چه کند چرخ فلک را چه کند عالم شک را
به خدا دیو ملامت برهد روز قیامت
به خدا حور و فرشته به دو صد نور سرشته
تو کیی آنک ز خاکی تو و من سازی و گویی
ز بلاهای معظم نخورد غم نخورد غم
چو ملک کوفت دمامه بنه ای عقل عمامه
بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی
تو از آن روز که زادی هدف نعمت و دادی
بن هر بیخ و گیاهی خورد از رزق الهی
طمع روزی جان کن سوی فردوس کشان کن
نه کدوی سر هر کس می راوق تو دارد
چو کدو پاک بشوید ز کدو باده بروید
خمش ای بلبل جان​ها که غبارست زبان​ها
بنما شمس حقایق تو ز تبریز مشارق
 
چه نکوبخت درختی که بر و بار تو دارد
چو بر آن چرخ معانی مهش انوار تو دارد
اگر او مهر تو دارد اگر اقرار تو دارد
نبرد سر نبرد جان اگر انکار تو دارد
نه چنان ساختمت من که کس اسرار تو دارد
دل منصور حلاجی که سر دار تو دارد
تو مپندار که آن مه غم دستار تو دارد
تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد
نه کلید در روزی دل طرار تو دارد
همه وسواس و عقیله دل بیمار تو دارد
که ز هر برگ و نباتش شکر انبار تو دارد
نه هر آن دست که خارد گل بی​خار تو دارد
که سر و سینه پاکان می از آثار تو دارد
که دل و جان سخن​ها نظر یار تو دارد
که مه و شمس و عطارد غم دیدار تو دارد
تعداد دفعات مشاهده: 109