متن شعر

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید
زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد
نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را
شکافد نیز آن هامون نهنگ بحرفرسا را
چو این تبدیل​ها آمد نه هامون ماند و نه دریا
چه دانم​های بسیار است لیکن من نمی​دانم
 
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون
که هر تخته فروریزد ز گردش​های گوناگون
چنان دریای بی​پایان شود بی​آب چون هامون
کشد در قعر ناگاهان به دست قهر چون قارون
چه دانم من دگر چون شد که چون غرق است در بی​چون
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
تعداد دفعات مشاهده: 137