متن شعر

از حلاوت​ها که هست از خشم و از دشنام او

از حلاوت​ها که هست از خشم و از دشنام او
دام​های عشق او گر پر و بالم بسکلد
چند پرسی مر مرا از وحشت و شب​های هجر
خون ما را رنگ خون و فعل می​آمد از آنک
وعده​های خام او در مغز جان جوشان شده
خسروان بر تخت دولت بین که حسرت می​خورند
آن سگان کوی او شاهان شیران گشته​اند
الله الله تو مپرس از باخودان اوصاف می
دست بر رگ​های مستان نه دلا تا پی بری
شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بود
 
می​ستیزم هر شبی با چشم خون آشام او
طوطی جان نسکلد از شکر و بادام او
شب کجا ماند بگو در دولت ایام او
خون​ها می می​شود چون می​رود در جام او
عاشقان پخته بین از وعده​های خام او
در لقای عاشقان کشته بدنام او
کان چنان آهوی فتنه دیده شد بر بام او
تو ببین در چشم مستان لطف​های عام او
از دهان آلودگان زان باده خودکام او
پا منه تو سر بنه بر جایگاه گام او
تعداد دفعات مشاهده: 159