متن شعر

ز اول بامداد سر مستی

ز اول بامداد سر مستی
به خدا دوش تا سحر همه شب
در رخ و رنگ و چشم تو پیداست
نانچ خوردی بده به مخموران
شیر امروز در شکار آمد
بدویدن ازو نخواهی رست
تا که پیوسته در امان باشی
شصت فرسنگ از سخن بگریز
 
ورنه دستار کژ چرا بستی؟!
باده بی​صرفه، صرف خوردستی
که ازان بازی و ازان دستی
ای ولی نعمت همه هستی
لرزه در که فتاد در پستی
سر بند عاشقانه و رستی
چون بدار الامانش پیوستی
که ز دام سخن درین شستی
تعداد دفعات مشاهده: 131