متن شعر

اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی

اندر شکست جان شد پیدا لطیف جانی
بازار زرگران بین کز نقد زر چه پر شد
تا تو خمش نکردی اندیشه گرد نامد
چندین هزار خانه کی گشت از زمانه
سری است زان نهانتر صد نقش از آن مصور
چون دل صفا پذیرد آن سر جهان بگیرد
تبریز شمس دین را از لطف لابه​ای کن
 
چون این جهان فروشد وا شد دگر جهانی
گر چه ز زخم تیشه درهم شکست کانی
وا شد دهان دل چون بربسته شد دهانی
تا در دل مهندس نقشش نشد نهانی
در خاطر مهندس و اندر دل فلانی
وآنگه کسی نمیرد در دور لامکانی
کز باغ بی​زمانی در ما نگر زمانی
تعداد دفعات مشاهده: 129