متن شعر

کسی کو را بود خلق خدایی

کسی کو را بود خلق خدایی
به روزی پنج نوبت بر در او
اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس
زمین خود کی تواند بند کردن
عنایت چون ز یزدان برتو باشد
در آن منزل چه طاعت پای دارد؟!
به جای راستی و صدق گیرند
اگر تو از دل و جان دوستداری
خداوند خداوندان اسرار
ترا گردید رویش رزق باشد
قرار جان شمس​الدین تبریز
جدایی تن مرا خود بند کردست
که دست جان او چندان درازست
هزاران شکر ایزد را که جانم
فحمدا ثم حمدا ثم حمدا
من​النور الممدد کل نور
وآتاهم من​الاسرار فضلا
و احیاهم بروح عاشقی
طلب منی بشیرالوصل یوما
لقیت من فضایلهم مرادا
وجاد الصدر شمس​الدین یوما
رایت البخت یسجدنی اذاما
وآتانی علامته بعشق
علمت بابتداء حال عشقی
فلا اخلالة ظلا علینا
فحاشا بل عنایته بحور
معانی روحنا ماء زلال
 
ازو یابند جانهای بقایی
همی کوبند کوس کبریایی
بیابند جملگان از خود رهایی
هر آنکس را که روحش شد سمایی؟!
چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!
که جان بخشت کند از دلربایی
خیانتها که کردی یا دغایی
کسی کو گوهرش نبود بهایی
همایان را همی بخشد همایی
به صد لابه بهشت اندر نیایی
که جانم را مباد از وی جدایی
هم از وی چشم می​دارم رهایی
که عقل کل کند یاوه کیایی
به عشق چشم او دارد روایی
بما اروانی خلاق السماء
من​الکنز المکنز فی الخفاء
و نجاهم بها کل البلاء
طلیق من هجومات الوباء
قباء الروح انزعت قبایی
و اوصافا تجلت بالبهاء
حیوتیا دوامیا جزایی
تکرم سیدی بالالبهاء
دوام سرمدی فی بقایی
تمامة دولة فی الانتهاء
فذاک جمیع طمعی وارنجایی
غریق منه بغیی وابتغائی
و بالا لفاظ ما زج بالدماء
تعداد دفعات مشاهده: 53