متن شعر

ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا

ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نوا
دعوی خوبی کن بیا تا صد عدو و آشنا
غم جمله را نالان کند تا مرد و زن افغان کند
غم را بدرانی شکم با دورباش زیر و بم
ساقی تو ما را یاد کن صد خیک را پرباد کن
چون تو سرافیل دلی زنده کن آب و گلی
ما همچو خرمن ریخته گندم به کاه آمیخته
تا غم به سوی غم رود خرم سوی خرم رود
این دانه​های نازنین محبوس مانده در زمین
تا کار جان چون زر شود با دلبران هم​بر شود
خاموش کن آخر دمی دستور بودی گفتمی
 
هین زهره را کالیوه کن زان نغمه​های جان فزا
با چهره​ای چون زعفران با چشم تر آید گوا
که داد ده ما را ز غم کو گشت در ظلم اژدها
تا غلغل افتد در عدم از عدل تو ای خوش صدا
ارواح را فرهاد کن در عشق آن شیرین لقا
دردم ز راه مقبلی در گوش ما نفخه خدا
هین از نسیم باد جان که را ز گندم کن جدا
تا گل به سوی گل رود تا دل برآید بر سما
در گوش یک باران خوش موقوف یک باد صبا
پا بود اکنون سر شود که بود اکنون کهربا
سری که نفکندست کس در گوش اخوان صفا
تعداد دفعات مشاهده: 60