متن شعر

بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم

بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم
از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم
گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک
هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید
آتش جان سر برآورد از زمین کالبد
کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد
هستی است آن زنان و کار مردان نیستی است
 
یار آمد در میان ما از میان برخاستیم
بی​نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم
از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم
نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم
خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم
باده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم
شکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم
تعداد دفعات مشاهده: 125