متن شعر

چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را

چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را
که برگشاید درها مفتح الابواب
که دانه را بشکافد ندا کند به درخت
که دردمید در آن نی که بود زیر زمین
کی کرد در کف کان خاک را زر و نقره
ز جان و تن برهیدی به جذبه جانان
هم آفتاب شده مطربت که خیز سجود
چنین بلند چرا می​پرد همای ضمیر
گل شکفته بگویم که از چه می​خندد
چو بوی یوسف معنی گل از گریبان یافت
به دی بگوید گلشن که هر چه خواهی کن
چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی​ست
چو اوست معنی عالم به اتفاق همه
شد اسم مظهر معنی کاردت ان اعرف
کلیم را بشناسد به معرفت​هارون
چگونه چرخ نگردد بگرد بام و درش
چو نور گفت خداوند خویشتن را نام
از این همه بگذشتم نگاه دار تو دست
چه جای دست بود عقل و هوش شد از دست
خموش باش که تا شرح این همو گوید
 
درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا
که نزل و منزل بخشید نحن نزلنا
که سر برآر به بالا و می فشان خرما
که گشت مادر شیرین و خسرو حلوا
کی کرد در صدفی آب را جواهرها
ز قاب و قوس گذشتی به جذب او ادنی
به سوی قامت سروی ز دست لاله صلا
شنید بانگ صفیری ز ربی الاعلی
که مستجاب شد او را از آن بهار دعا
دهان گشاد به خنده که​های یا بشرا
به فر عدل شهنشه نترسم از یغما
تو برگ من بربایی کجا بری و کجا
بجز به خدمت معنی کجا روند اسما
وز اسم یافت فراغت بصیرت عرفا
اگر عصاش نباشد وگر ید بیضا
که آفتاب و مه از نور او کنند سخا
غلام چشم شو ایرا ز نور کرد چرا
که می​خرامد از آن پرده مست یوسف ما
که ساقی​ست دلارام و باده اش گیرا
که آب و تاب همان به که آید از بالا
تعداد دفعات مشاهده: 120