متن شعر

مستی و عاشقانه می​گویی

مستی و عاشقانه می​گویی
پیش آن چشم​های جادوی تو
پیش رویت چو قرص مه خجلست
عاشقان را چه سود دارد پند
تو چه دانی ز خوبی بت ما
ما ز دستان او ز دست شدیم
رو به میدان عشق سجده کنان
پیش آن چشم​های ترکانه
به ستیزه در این حرم ای صبر
آفتابا نه حد تو پیداست
هله ای ماه خویش را بشناس
هله ای زهره زیر چادر رو
تو بیا ای کمال صورت عشق
اندر این ره نماند پای مرا
همچو کشتی روم به پهلو من
مست و بی​خویش می​روی چپ و راست
نی چپست و نه راست در جانست
ز آن شکر روی اگر بگردانی
ور تو دیوی و رو بدو آری
دلم از جا رود چو گویم او
هین ز خوهای او یکی بشنو
هین خمش که ار دیده کف نکند
 
تو غریبی و یا از این کویی
چون نباشد حرام جادویی
به چه رو کرد زهره بی​رویی
سیل شان برد رو چه می​جویی
ما از آن سو و تو از این سویی
دست از ما چرا نمی​شویی
پیش چوگان عشق چون گویی
بنده​ای و کمینه هندویی
گاه لاله و گاه لولویی
که نه در خانه ترازویی
نی به وقت محاق چون مویی
رو نداری وقیحه بانویی
نور ذات حقی و یا اویی
زانوم را نماند زانویی
ای دل من هزارپهلویی
سوی بی​چپ و راست می​پویی
بو ز جان یابی ار بینبویی
گر نباتی بدان که بدخویی
الله الله چه ماه ده تویی
همه اوها غلام این اویی
گاه شیری کند گه آهویی
نکند سیب و نار آلویی
تعداد دفعات مشاهده: 37