متن شعر

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد

شاد شد جانم که چشمت وعده احسان نهاد
چون حدیث بی​دلان بشنید جان خوشدلم
برج برج و خانه خانه جویم آن خورشید را
مشک گفتم زلف او را زین سخن بشکست زلف
من نیم سلطان ولیکن خاک پای او شدم
همچو گربه عطسه شیری بدم از ابتدا
گفت ار تو زاده شیری نه​ای گربه برآ
من چو انبان بردریدم گفت آن انبان مرا
شمس تبریزیست تابان از ورای هفت چرخ
 
ساده دل مردی که دل بر وعده مستان نهاد
جان بداد و این سخن را در میان جان نهاد
کو کلید خانه از همسایگان پنهان نهاد
هندوی زلفش شکسته رو به ترکستان نهاد
خاک پای خویشتن را او لقب سلطان نهاد
بس شدم زیر و زبر کو گربه در انبان نهاد
بردر انبان شیر در انبان درون نتوان نهاد
چون تویی را هر که گربه دید او بهتان نهاد
لاجرم تاب نوآیین بر چهارارکان نهاد
تعداد دفعات مشاهده: 66