متن شعر

بیا ای غم که تو بس باوفایی

بیا ای غم که تو بس باوفایی
زنی درویش آمد سوی عباس
در حیلت خدا بر تو گشاده​ست
تو نعمانی در این مذهب بگو درس
من مسکین دمی دارم فسرده
مرا یک کدیه گرمی بیاموز
بدانک انبیا عباس دینند
ز انواع گدایی​های طاعات
ز صوم و از صلات و از مناسک
که بی​حد است انواع عبادات
بدو گفتا برو کاین دم ملولم
مکرر کرد آن زن لابه کردن
مکرر کرد استا دفع راهم
ملولم خاطرم کند است این دم
سجود آورد و گریان گشت آن زن
بسی بگریست پس عباس گفتش
دو عباسند با تو این دو چشمت
به آب دیده چون جنت توان یافت
که آب چشم با خون شهیدان
کسی را که خدا بخشید گریه
بجز این گریه را نفعی دگر هست
ولیکن خدمت دل به ز گریه​ست
که دل اصل است و اشک تو وسیلت
خمش با دل نشین و رو در او نه
 
که ابر قطره​های اشک​هایی
که تعلیمم بده نوعی گدایی
تو آموزی گدایان را دغایی
که خوش تخریج و پاکیزه ادایی
ندارم روزیی از ژاژخایی
که تو بس نرگدا و اوستایی
در استرزاق آثار سمایی
که برجوشد بدان بحر عطایی
ز نهی منکر و شیر غزایی
و انواع ثقات و ابتلایی
ببر زحمت مکن طال بقایی
که نومیدم مکن ای لالکایی
که سودت نیست این زحمت فزایی
ندارد این نفس مکرم کیایی
که طفلانم مرند از بی​نوایی
همین را باش کاستاتر ز مایی
تلین القاسیین بالبکا
روان شو چیز دیگر را چه پایی
برابر می​روند اندر روایی
بیاموزید راه دلگشایی
ولی سیرم ز شعر و خودنمایی
که اطلس می​کند پنجه عبایی
که خشک و تر نگنجد در خدایی
که از سلطان دل صاحب لوایی
تعداد دفعات مشاهده: 79