متن شعر

خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی

خواهم که روم زین جا پایم بگرفتستی
سر سخره سودا شد دل بی​سر و بی​پا شد
برپر به پر روزه زین گنبد پیروزه
چون دید که می​سوزم گفتا که قلاوزم
من پیش توام حاضر گر چه پس دیواری
ای طالب خوش جمله من راست کنم جمله
آن یار که گم کردی عمری است کز او فردی
این طرفه که آن دلبر با توست در این جستن
در جستن او با او همره شده و می​جو
 
دل را بربودستی در دل بنشستستی
زان مه که نمودستی زان راز که گفتستی
ای آنک در این سودا بس شب که نخفتستی
راهیت بیاموزم کان راه نرفتستی
من خویش توام گر چه با جور تو جفتستی
هر خواب که دیدستی هر دیگ که پختستی
بیرونش بجستستی در خانه نجستستی
دست تو گرفته​ست او هر جا که بگشتستی
ای دوست ز پیدایی گویی که نهفتستی
تعداد دفعات مشاهده: 51