متن شعر

ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده​ای

ای که به لطف و دلبری از دو جهان زیاده​ای
صبح که آفتاب خود سر نزده​ست از زمین
مهدی و مهتدی تویی رحمت ایزدی تویی
مایه صد ملامتی شورش صد قیامتی
سر نبرد هر آنک او سر کشد از هوای تو
خیز دلا و خلق را سوی صبوح بانگ زن
هر سحری خیال تو دارد میل سردهی
همچو بهار ساقیی همچو بهشت باقیی
خیز دلا کشان کشان رو سوی بزم بی​نشان
ذره به ذره ای جهان جانب تو نظرکنان
این تن همچو غرقه را تا نکنی ز سر برون
باده خامشانه خور تا برهی ز گفت و گو
لطف نمای ساقیا دست بگیر مست را
 
ای که چو آفتاب و مه دست کرم گشاده​ای
جام جهان نمای را بر کف جان نهاده​ای
روی زمین گرفته​ای داد زمانه داده​ای
چشمه مشک دیده​ای جوشش خنب باده​ای
ز آنک به گردن همه بسته​تر از قلاده​ای
گر چه ز دوش بیخودی بی​سر و پا فتاده​ای
دشمن عقل و دانشی فتنه مرد ساده​ای
همچو کباب قوتی همچو شراب شاده​ای
عشق سواره​ات کند گر چه چنین پیاده​ای
گوهر آب و آتشی مونس نر و ماده​ای
بند ردا و خرقه​ای مرد سر سجاده​ای
یا حیوان ناطقی جمله ز نطق زاده​ای
جانب بزم خویش کش شاه طریق جاده​ای
تعداد دفعات مشاهده: 87