متن شعر

شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر

شادیی کان از جهان اندر دلت آید مخر
بازخر جان مرا زین هر دو فراش ای خدا
سایه شادیست غم غم در پی شادی دود
در پی روزست شب و اندر پی شادیست غم
تا پی غم می​دوی شادی پی تو می​دود
یاد می​کن آن نهنگی را که ما را درکشد
همچو شمع نخل بندان کآتشش در خود کشد
 
شادیی کان از دلت آید زهی کان شکر
پهلوی اصحاب کهفم خوش بخسبان بی​خبر
ترک شادی کن که این دو نسکلد از همدگر
چون بدیدی روز دان کز شب نتان کردن حذر
چون پی شادی روی تو غم بود بر ره گذر
تا نماند فهم و وهم و خوب و زشت و خشک و تر
کاغذ پرنقش و صورت درفتد در آب در
تعداد دفعات مشاهده: 83