متن شعر

روزم به عیادت شب آمد

روزم به عیادت شب آمد
از بس که شنید یاربم چرخ
یار آمد و جام باده بر کف
هر بار ز جرعه مست بودم
عالم به خمار اوست معجب
بر هر فلکی که ماه او تافت
گویی مه نو سواره دیدش
این بس نبود شرف جهان را
شاد آن دل روشنی که بیند
از پرتو دل جهان پرگل
هر میوه به وقت خویش سر کرد
بس کن که به پیش ناطق کل
بس کن که عروس جان ز جلوه
من بس نکنم که بی​دلان را
من بس نکنم به کوری آنک
خامش که به گفت حاجتی نیست
خود گفتن بنده جذب حقست
 
جانم به زیارت لب آمد
از یارب من به یارب آمد
زان می که خلاف مذهب آمد
این بار قدح لبالب آمد
پس وی چه عجب که معجب آمد
خورشید کمینه کوکب آمد
کز عشق چو نعل مرکب آمد
کو روح و جهان چو قالب آمد
دل را که چه سان مقرب آمد
زیبا و خوش و مودب آمد
هر فصل چه سان مرتب آمد
گویای خمش مهذب آمد
با نامحرم معذب آمد
این کلبشکر مجرب آمد
اندر ره دین مذبذب آمد
چون جذب فرغت فانصب آمد
کز بنده به بنده اقرب آمد
تعداد دفعات مشاهده: 75