متن شعر

دیوانه

دیوانه

يکي ديوانه اي آتش بر افروخت
ر آن هنگامه جان خويش را سوخت
همه خاکسترش را باد مي برد
وجودش را جهان از ياد مي برد
تو همچون آتشي اي عشق جانسوز
من آن ديوانه مرد آتش افروز
من آن ديوانه آتش پرستم
در اين آتش خوشم تا زنده هستم
بزن آتش به عود استخوانم
که بوي عشق برخيزد ز جانم
خوشم با اين چنين ديوانگي ها
که مي خندم به آن فرزانگي
به غير از مردن و از ياد رفتن
غباري گشتن و بر باد رفتن
در اين
عالم سرانجامي نداريم
چه فرجامي ؟ که فرجامي نداريم
لهيبي همچو آه تيره روزان
بساز اي عشق و جانم را بسوزان
بيا آتش بزن خاکسترم کن
مسم در بوته هستيي زرم کن


تعداد دفعات مشاهده: 325