متن شعر

مرا پرسی که چونی بین که چونم

مرا پرسی که چونی بین که چونم
مرا از کاف و نون آورد در دام
پری زاده مرا دیوانه کرده​ست
پری را چهره​ای چون ارغوان است
مگر من خانه ماهم چو گردون
غلط گفتم مزاج عشق دارم
درون خرقه صدرنگ قالب
چه جای باد و آب است ای برادر
ولیک آنگه که جزو آید به کلش
چه داند جزو راه کل خود را
بکش ای عشق کلی جزو خود را
ز هجرت می کشم بار جهانی
به صورت کمترم از نیم ذره
یکی قطره که هم قطره​ست و دریا
نمی​گویم من این این گفت عشق است
که این قصه هزاران سالگان است
ولی طفلم طفیل آن قدیم است
سخن مقلوب می گویم که کرده​ست
سخن آنگه شنو از من که بجهد
حدیث آب و گل جمله شجون است
غلط گفتم که یک رنگم چو خورشید
خمش کن خاک آدم را مشوران
 
خرابم بیخودم مست جنونم
از آن هیبت دوتا چون کاف و نونم
مسلمانان که می داند فسونم
بنالم کارغوان را ارغنونم
که چون گردون ز عشقش بی​سکونم
ز دوران و سکونت​ها برونم
خیال بادشکل آبگونم
که همچون عقل کلی ذوفنونم
بخیزد تل مشک از موج خونم
مگر هم کل فرستد رهنمونم
که این جا در کشاکش​ها زبونم
که گویی من جهانی را ستونم
ز روی عشق از عالم فزونم
من این اشکال​ها را آزمونم
در این نکته من از لایعلمونم
چه دانم من که من طفل از کنونم
که می دارد قرانش در قرونم
جهان بازگونه بازگونم
از این گرداب​ها جان حرونم
چه یک رنگی کنم چون در شجونم
ولی در ابر این دنیای دونم
که این جا چون پری من در کمونم
تعداد دفعات مشاهده: 88