متن شعر

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد
ترونده پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد
آن کس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس
چون خدمت قیصر کند او راتبه قیصر خورد
آن کو به غصب و دزدیی آهنگ پالیزی کند
ترک آن بود کز بیم او دیه از خراج ایمن بود
وان عقل پرمغزی که او در نوبهاری دررسد
صفراییی کز طبع بد از نار شیرین می​رمد
خامش نخواهد خورد خود این راح​های روح را
 
دیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد
زان میوه​های نادره زیرک دل و گربز خورد
وان کس که در مشرق بود او نعمت هرمز خورد
چون چاکر اربز بود از مطبخ اربز خورد
از داد و داور عاقبت اشکنجه​های غز خورد
ترک آن نباشد کز طمع سیلی هر قنسز خورد
از پوست​ها فارغ شود کی غصه قندز خورد
نار ترش خواهد ولی آن به که نار مز خورد
آن کس که از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد
تعداد دفعات مشاهده: 65