متن شعر

تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش​ترست

تا نلغزی که ز خون راه پس و پیش​ترست
گربزانند که از عقل و خبر می​دزدند
خود خود را تو چنین کاسد و بی​خصم مدان
که رسول حق الناس معادن گفته​ست
گنج یابی و در او عمر نیابی تو به گنج
خویش دریاب و حذر کن تو ولیکن چه کنی
سحر ار چند که تاریست حساب روزست
روح​ها مست شود از دم صبح از پی آنک
چند بر بوک و مگر مهره فروگردانی
مغز پالوده و بر هیچ نه در خواب شدی
بیشتر جان کن و زر جمع کن و خوشدل باش
یک شب از بهر خدا بی​خور و بی​خواب بزی
از سر درد و دریغ از پس هر ذره خاک
خون دل بر رخت افشان به سحرگاه از آنک
دل پرامید کن و صیقلیش ده به صفا
مونس احمد مرسل به جهان کیست بگو
 
آدمی دزد ز زردزد کنون بیشترست
خود چه دارند کسی را که ز خود بی​خبرست
که جهان طالب زر و خود تو کان زرست
معدن نقره و زرست و یقین پرگهرست
خویش دریاب که این گنج ز تو بر گذرست
که یکی دزد سبک دست در این ره حذرست
هر که را روی سوی شمس بود چون سحرست
صبح را روی به شمس است و حریف نظرست
که تو بس مفلسی و چرخ فلک پاک برست
گوییا لقمه هر روزه تو مغز خرست
که همه سیم و زر و مال تو مار سقرست
صد شب از بهر هوا نفس تو بی​خواب و خورست
آه و فریاد همی​آید گوش تو کرست
توشه راه تو خون دل و آه سحرست
که دل پاک تو آیینه خورشید فرست
شمس تبریز شهنشاه که احدی الکبرست
تعداد دفعات مشاهده: 68