متن شعر

کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم

کاری ندارد این جهان تا چند گل کاری کنم
من خاک تیره نیستم تا باد بر بادم دهد
دکان چرا گیرم چو او بازار و دکانم بود
دکان خود ویران کنم دکان من سودای او
چون سرشکسته نیستم سر را چرا بندم بگو
چون بلبلم در باغ دل ننگست اگر جغدی کنم
چون گشته​ام نزدیک شه از ناکسان دوری کنم
زنجیر بر دستم نهد گر دست بر کاری نهم
ای خواجه من جام میم چون سینه را غمگین کنم
یک شب به مهمان من آ تا قرص مه پیشت کشم
در عشق اگر بی​جان شوی جان و جهانت من بسم
دل را منه بر دیگری چون من نیابی گوهری
اخرجت نفسی عن کسل طهرت روحی عن فشل
شکری علی لذاتها صبری علی آفاتها
الخمر ما خمرته و العیش ما باشرته
ای مطرب صاحب نظر این پرده می زن تا سحر
پندار کامشب شب پری یا در کنار دلبری
قد شیدوا ارکاننا و استوضحوا برهاننا
جاء الصفا زال الحزن شکر الوهاب المنن
زان از بگه دف می زنم زیرا عروسی می کنم
زین آسمان چون تتق من گوشه گیرم چون افق
الدار من لا دار له و المال من لا مال له
با شمس تبریزی اگر همخو و هم استاره​ام
 
حاجت ندارد یار من تا که منش یاری کنم
من چرخ ازرق نیستم تا خرقه زنگاری کنم
سلطان جانم پس چرا چون بنده جانداری کنم
چون کان لعلی یافتم من چون دکانداری کنم
چون من طبیب عالمم بهر چه بیماری کنم
چون گلبنم در گلشنش حیفست اگر خاری کنم
چون خویش عشق او شدم از خویش بیزاری کنم
در خنب می غرقم کند گر قصد هشیاری کنم
شمع و چراغ خانه​ام چون خانه را تاری کنم
دل را به پیش من بنه تا لطف و دلداری کنم
گر دزد دستارت برد من رسم دستاری کنم
آسان درآ و غم مخور تا منت غمخواری کنم
لا موت الا بالاجل بر مرگ سالاری کنم
یا ساقیی قم هاتها تا عیش و خماری کنم
پخته​ست انگورم چرا من غوره افشاری کنم
تا زنده باشم زنده سر تا چند مرداری کنم
بی​خواب شو همچون پری تا من پری داری کنم
حمدا علی سلطاننا شیرم چه کفتاری کنم
ای مشتری زانو بزن تا من خریداری کنم
آتش زنم اندر تتق تا چند ستاری کنم
ذوالعرش را گردم قنق بر ملک جباری کنم
خامش اگر خامش کنی بهر تو گفتاری کنم
چون شمس اندر شش جهت باید که انواری کنم
تعداد دفعات مشاهده: 51