متن شعر

چو عشق را تو ندانی بپرس از شب​ها

چو عشق را تو ندانی بپرس از شب​ها
چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه
هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد
میان صد کس عاشق چنان بدید بود
خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق
خضردلی که ز آب حیات عشق چشید
به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین
دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور
نه از نبیذ لذیذش شکوفه​ها و خمار
ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند
چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان
فراز نخل جهان پخته​ای نمی​یابم
به پر عشق بپر در هوا و بر گردون
نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها
عنایتش بگزیدست از پی جان​ها
وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب
زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب
گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست
سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها
ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن
به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم
 
بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب​ها
ز عقل و روح حکایت کنند قالب​ها
که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب​ها
که بر فلک مه تابان میان کوکب​ها
اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب​ها
کساد شد بر آن کس زلال مشرب​ها
دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب​ها
عقول خیره در آن چهره​ها و غبغب​ها
نه از حلاوت حلواش دمل و تب​ها
به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب​ها
چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب​ها
که کند شد همه دندانم از مذنب​ها
چو آفتاب منزه ز جمله مرکب​ها
نه خوف قطع و جداییست چون مرکب​ها
مسببش بخریدست از مسبب​ها
که تا دلش برمد از قضا و از گب​ها
هزار شور درافکند در مرتب​ها
که عشق چون زر کانست و آن مذهب​ها
کذبت حاشا لکن ملاحه و بها
و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها
فزونترست جمالش ز جمله دب​ها
تعداد دفعات مشاهده: 75