متن شعر

ندا آمد به جان از چرخ پروین

ندا آمد به جان از چرخ پروین
کسی اندر سفر چندین نماند
ندای ارجعی آخر شنیدی
در این ویرانه جغدانند ساکن
چه آساید به هر پهلو که گردد
چه پیوندی کند صراف و قلاب
چه آرایی به گچ ویرانه​ای را
چرا جان را نیارایی به حکمت
نه آن حکمت که مایه گفت و گوی است
تو گوهر شو که خواهند و نخواهند
رها کن پس روی چون پای کژمژ
چو معنی اسب آمد حرف چون زین
کلوخ انداز کن در عشق مردان
عروسی کلوخی با کلوخی
به گورستان به زیر خشت بنگر
خدایا دررسان جان را به جان​ها
دعای ما و ایشان را درآمیز
عنایت آن چنان فرما که باشد
ز شهوانی به عقلانی رسانمان
 
که بالا رو چو دردی پست منشین
جدا از شهر و از یاران پیشین
از آن سلطان و شاهنشاه شیرین
چه مسکن ساختی ای باز مسکین
کسی کز خار سازد او نهالین
چه نسبت زاغ را با باز و شاهین
که بالا نقش دارد زیر سجین
که ارزد هر دمش صد چین و ماچین
از آن حکمت که گردد جان خدابین
نشانندت همه بر تاج زرین
الف می باش فرد و راست بنشین
بگو تا کی کشی بی​اسب این زین
تو هم مردی ولی مرد کلوخین
کلوخ آرد نثار و سنگ کابین
که نشناسی تو سارانشان ز پایین
بدان راهی که رفتند آل یاسین
چنان کز ما دعای و از تو آمین
ز ما احسان اندک وز تو تحسین
بر اوج فوق بر زین لوح زیرین
تعداد دفعات مشاهده: 109