متن شعر

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد
چه نقش​ها که ببازد چه حیله​ها که بسازد
بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد
ز لامکانش بخوانی نشان دهد به مکانت
نه پیک تیزرو اندر وجود مرغ گمانست
از این و آن بگریزم ز ترس نی ز ملولی
گریزپای چو بادم ز عشق گل نه گلی که
چنان گریزد نامش چو قصد گفتن بیند
چنان گریزد از تو که گر نویسی نقشش
 
ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد
به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد
در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد
چو در مکانش بجویی به لامکان بگریزد
یقین بدان که یقین وار از گمان بگریزد
که آن نگار لطیفم از این و آن بگریزد
ز بیم باد خزانی ز بوستان بگریزد
که گفت نیز نتانی که آن فلان بگریزد
ز لوح نقش بپرد ز دل نشان بگریزد
تعداد دفعات مشاهده: 273