متن شعر

برفت یار من و یادگار ماند مرا

برفت یار من و یادگار ماند مرا
دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم
چرا رخم نکند زرگری چو متصلست
چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست
ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم
اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست
الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی
بلا درست و بلادر تو را کند زیرک
منم کبوتر او گر براندم سر نی
منم ز سایه او آفتاب عالمگیر
بس است دعوت دعوت بهل دعا می​گو
 
رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا
فرات و کوثر آب حیات جان افزا
به گنج بی​حد و کان جمال و حسن و بها
ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا
رسد چو می​زندش آفتاب طال بقا
کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا
گواه گفت بلی هست صد هزار بلا
خصوص در یتیمی که هست از آن دریا
کجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا
که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما
مسیح رفت به چارم سما به پر دعا
تعداد دفعات مشاهده: 300