متن شعر

بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی

بیا ای عارف مطرب چه باشد گر ز خوش خویی
به جان جمله مردان به درد جمله بادردان
از آن روی چو ماه او ز عشق حسن خواه او
از آن چشم سیاه او وزان زلف سه تاه او
ز غمزه تیراندازش کرشمه ساحری سازش
ایا اصحاب و خلوتیان شده دل را چنان جویان
ز خرمنگاه شش گوشه نخواهی یافتن خوشه
همه عالم ز تو نالان تو باری از چه می​نالی
فدایم آن کبوتر را که بر بام تو می​پرد
چو آن عمر عزیز آمد چرا عشرت نمی​سازی
در این دام است آن آهو تو در صحرا چه می​گردی
به هر روزی در این خانه یکی حجره نوی یابی
اگر کفری و گر دینی اگر مهری و گر کینی
بماند آن نادره دستان ولیکن ساقی مستان
 
چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
که برگو تا چه می​خواهی و زین حیران چه می​جویی
بیاموزید ای خوبان رخ افروزی و مه رویی
الا ای اهل هندستان بیاموزید هندویی
هلا هاروت و ماروتم بیاموزید جادویی
ز لعل جان فزای او بیاموزید دلجویی
روان شو سوی بی​سویان رها کن رسم شش سویی
چو از تو کم نشد یک مو نمی​دانم چه می​مویی
کجایی ای سگ مقبل که اهل آن چنان کویی
چو آن استاد جان آمد چرا تخته نمی​شویی
گهر در خانه گم کردی به هر ویران چه می​پویی
تو یک تو نیستی ای جان تفحص کن که صدتویی
همو را بین همو را دان یقین می​دان که با اویی
گرفت این دم گلوی من که بفشارم گر افزویی
تعداد دفعات مشاهده: 106