متن شعر

گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر

گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببر
هم طرب سرشته​ای هم طلب فرشته​ای
خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شد
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو
خیز که روز می​رود فصل تموز می​رود
ای بشنیده آه جان باده رسان ز راه جان
مست و خراب و شاد و خوش می​گذری ز پنج و شش
لحظه به لحظه دم به دم می بده و بسوز غم
عقل رباست و دلربا در تبریز شمس دین
گر چه بصر عیان بود نور در او نهان بود
 
ای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
هم عرصات گشته​ای پر ز نبات و نیشکر
با خردم ستیز شد هین بربا از او خبر
چون شنوند نام تو یاوه کنند پا و سر
رفت و هنوز می​رود دیو ز سایه عمر
پشت دل و پناه جان پیش درآ چو شیر نر
قافله را بکش بکش خوش سفریست این سفر
نوبت تست ای صنم دور توست ای قمر
آن تبریز چون بصر شمس در اوست چون نظر
دیده نمی​شود نظر جز به بصیرتی دگر
تعداد دفعات مشاهده: 52