متن شعر

آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر

آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله
درده می پیغامبری تا خر نماند در خری
در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل
ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده
گر دست خواهی پا دهد ور پای خواهی سر نهد
تا در شراب آغشته​ام بی​شرم و بی​دل گشته​ام
خواهم یکی گوینده​ای آب حیاتی زنده​ای
اندر تن من گر رگی هشیار یابی بردرش
قومی خراب و مست و خوش قومی غلام پنج و شش
ز اندازه بیرون خورده​ام کاندازه را گم کرده​ام
هین نیش ما را نوش کن افغان ما را گوش کن
 
برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر
زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر
خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر
دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر
جز عاشقی آتش دلی کآید از او بوی جگر
ور بیل خواهی عاریت بر جای بیل آرد تبر
اسپر سلامت نیستم در پیش تیغم چون سپر
کآتش به خواب اندرزند وین پرده گوید تا سحر
چون شیرگیر حق نشد او را در این ره سگ شمر
آن​ها جدا وین​ها جدا آن​ها دگر وین​ها دگر
شد وایدی شد وافمی هذا حفاظ ذی السکر
ما را چو خود بی​هوش کن بی​هوش سوی ما نگر
تعداد دفعات مشاهده: 446