متن شعر

دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود

دی میان عاشقان ساقی و مطرب میر بود
عقل باتدبیر آمد در میان جوش ما
در شکار بی​دلان صد دیده جان دام بود
آهوی می​تاخت آن جا بر مثال اژدها
دیدم آن جا پیرمردی طرفه​ای روحانیی
دیدم آن آهو به ناگه جانب آن پیر تاخت
کاسه خورشید و مه از عربده درهم شکست
روح قدسی را بپرسیدم از آن احوال گفت
شمس تبریزی تو دانی حالت مستان خویش
 
در هم افتادیم زیرا زور گیراگیر بود
در چنان آتش چه جای عقل یا تدبیر بود
وز کمان عشق پران صد هزاران تیر بود
بر شمار خاک شیران پیش او نخجیر بود
چشم او چون طشت خون و موی او چون شیر بود
چرخ​ها از هم جدا شد گوییا تزویر بود
چونک ساغرهای مستان نیک باتوفیر بود
بیخودم من می​ندانم فتنه آن پیر بود
بی دل و دستم خداوندا اگر تقصیر بود
تعداد دفعات مشاهده: 125