متن شعر

چو بربندند ناگاهت زنخدان

چو بربندند ناگاهت زنخدان
چو می برند شاخی را ز دو نیم
که گفتت گرد چرخ چنبری گرد
نمی​بینم تو را آن مردی و زور
تو تا بنشسته​ای در دار فانی
نشسته می روی این نیز نیکو است
بسی گشتی در این گرداب گردان
بزن پایی بر این پابند عالم
تو را زلفی است به از مشک و عنبر
کله کم جو چو داری جعد فاخر
چرا دنیا به نکته مستحیله
به سردی نکته گوید سرد سیلی
اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تو را عمری کشید این غول در تیه
چرا الزام اویی چیست سکته
 
همه کار جهان آن جا زنخ دان
بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم
که قد همچو سروت چنبری کرد
که بر گردون روی نارفته در گور
نشسته می روی و می نبینی
اگر رویت در این رفتن سوی او است
به سوی جوی رحمت رو بگردان
که تا دست از تبرک بر تو مالم
تو ده کل را کلاهی ای برادر
کله بر آسمان انداز آخر
فریبد چو تو زیرک را به حیله
نداری پای آن خر را شکالی
تخلف دیده​ای در روی او مال
بکن با غول خود بحثی به توجیه
جوابش گو که مقلوب است نکته
تعداد دفعات مشاهده: 89