متن شعر

سبب هدیهٔ ایادی او

سبب هدیهٔ ایادی او
نفس را مهتدی و هادی او

در ره شرع و فرض و سنّت خویش
منّت حق شمر نه منّت خویش

نوربخش یقین و تلقین اوست
هم جهان‌بان و هم جهان‌بین اوست

چون پرستد تن گران او را
چه شناسد روان و جان او را

سنگ پاره است لعل کان آنجا
بوالفضولست عقل و جان آنجا

بی‌زبانی ثنا زبان تو بس
هرزه‌گویی غم و زیان تو بس

منّت کردگار هادی بین
کادمی را زجمله کرد گزین

از پسِ کفر اهل دینمان کرد
به سیاهی سپیدبین‌مان کرد

حضرتش را برای ماده و نر
بی‌نیازی ز پیر و پیغمبر

کرده از بهر رهبری شش میر
گربه‌ای را فتی سگی را پیر

تو مر آنرا که رخ به حق نارد
بت شمر هرچه داند و دارد

رهبرت لطف او تمام بُوَد
چرخ از آن پس ترا غلام بود

روی برتافته ز حضرت حق
من نگویم که مردمست الحق

سگ به از ناکسی که روی بتافت
زانکه ناجسته سگ شکار نیافت

سگ کهدانی از چه فربه شد
نه ز تازی به کارها به شد

خود ز رخسار صبح و پشت شفق
در ره عشق پیش رو سوی حق

روز کهْ بود که پرده‌در باشد
شب که باشد که پرده‌گر باشد

هرکه آمد بدو و گوش آورد
خود نیامد که لطف اوش آورد

هم از او دان که جان سجود کند
کابر هم ز آفتاب جود کند

هر هدایت که داری ای درویش
هدیهٔ حق شمر نه کردهٔ خویش

آل برمک ز جود کس گشتند
با سخاوت چو همنفس گشتند

نام ایشان چون روح باقی ماند
ورچه گردون فنای ایشان خواند

قوم این روزگار گرچه خوشند
چون مگس شوخ چشم و دیده کشند

به سخن چون شکر همه نوشند
به سخا دل درند و جان جوشند

تعداد دفعات مشاهده: 249