متن شعر

آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده​ست

آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده​ست
چرخ و زمین گریان شده وز ناله​اش نالان شده
بیماریی دارد عجب نی درد سر نی رنج تب
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او
صفراش نی سوداش نی قولنج و استسقاش نی
نی خواب او را نی خورش از عشق دارد پرورش
گفتم خدایا رحمتی کآرام گیرد ساعتی
آمد جواب از آسمان کو را رها کن در همان
این خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو
تو عشق را چون دیده​ای از عاشقان نشنیده​ای
ای شمس تبریزی بیا ای معدن نور و ضیا
 
تا روز بر دیوار ما بی​خویشتن سر می​زده​ست
دم​های او سوزان شده گویی که در آتشکده​ست
چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده​ست
دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعده​ست
زین واقعه در شهر ما هر گوشه​ای صد عربده​ست
کاین عشق اکنون خواجه را هم دایه و هم والده​ست
نی خون کس را ریخته​ست نی مال کس را بستده​ست
کاندر بلای عاشقان دارو و درمان بیهدست
کان جا که افتادست او نی مفسقه نی معبده​ست
خاموش کن افسون مخوان نی جادوی نی شعبده​ست
کاین روح باکار و کیا بی​تابش تو جامدست
تعداد دفعات مشاهده: 207