متن شعر

ای ساقی و دستگیر مستان

ای ساقی و دستگیر مستان
ای ساقی تشنگان مخمور
از دست به دست می روان کن
سررشته نیستی به ما ده
چون قیصر ما به قیصریه​ست
هر جا که می است بزم آن جاست
یک جام برآر همچو خورشید
دیدار حق است مومنان را
منکر ز برای چشم زخمت
گر در دل او نمی​نشیند
 
دل را ز وفای مست مستان
بس تشنه شدند می پرستان
بر دست مگیر مکر و دستان
در حسرت نیستند هستان
ما را منشان به آبلستان
هر جا که وی است نک گلستان
عالی کن از آن نهال پستان
خوارزم نبیند و دهستان
همچو سر خر میان بستان
خوش در دل ما نشسته است آن
تعداد دفعات مشاهده: 62