متن شعر

هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو

هله طبل وفا بزن که بیامد اوان تو
بفشاریم شیره از شکرانگور باغ تو
بمران جان و عقل را ز سر خوان فضل خود
طمع جمله طامعان بود از خرمنت جوی
همه روز آفتاب اگر ز ضیا تیغ می​زند
چو زمین بوس می​کند پی تو جان آسمان
بنشیند شکسته پر سوی تو می​کند نظر
نه گذشته​ست در جهان نه شب و نی سحرگهان
نه مرا وعده کرده​ای نه که سوگند خورده​ای
چو بدان چشم عبهری به سوی بنده بنگری
بنوازیش کای حزین مخور اندوه بعد از این
منم از مادر و پدر به نوازش رحیمتر
بکنم باغ و جنتی و دوایی ز درد تو
همه گفتیم و اصل را بنگفتیم دلبرا
 
می چون ارغوان بده که شکفت ارغوان تو
بفشانیم میوه​ها ز درخت جوان تو
چه خورد یا چه کم کند مگسی دو ز خوان تو
دو ده مختصر بود دو جهان در جهان تو
به کم از ذره می​شود ز نهیب سنان تو
به چه پر برپرد زمین به سوی آسمان تو
که همین جاش می​رسد مدد ارمغان تو
که دمم آتشین نشد ز دم پاسبان تو
که به هنگام برشدن برسد نردبان تو
بپرد جانش از مکان به سوی لامکان تو
که خروشید آسمان ز خروش و فغان تو
جهت پختگی تو برسید امتحان تو
بکنم آسمان تو به از این از دخان تو
که همان به که راز تو شنوند از دهان تو
تعداد دفعات مشاهده: 47