متن شعر

ای بگفته در دلم اسرارها

ای بگفته در دلم اسرارها
ای خیالت غمگسار سینه​ها
ای عطای دست شادی بخش تو
ای کف چون بحر گوهرداد تو
ای ببخشیده بسی سرها عوض
خود چه باشد هر دو عالم پیش تو
آفتاب فضل عالم پرورت
چاره​ای نبود جز از بیچارگی
نورهای شمس تبریزی چو تافت
 
وی برای بنده پخته کارها
ای جمالت رونق گلزارها
دست این مسکین گرفته بارها
از کف پایم بکنده خارها
چون دهند از بهر تو دستارها
دانه افتاده از انبارها
کرده بر هر ذره​ای ایثارها
گر چه حیله می​کنیم و چاره​ها
ایمنیم از دوزخ و از نارها
تعداد دفعات مشاهده: 88