متن شعر

شمع دیدم گرد او پروانه​ها چون جمع​ها

شمع دیدم گرد او پروانه​ها چون جمع​ها
شمع را چون برفروزی اشک ریزد بر رخان
چون شکر گفتار آغازد ببینی ذره​ها
ناامیدانی که از ایام​ها بفسرده​اند
گر نه لطف او بدی بودی ز جان​های غیور
شمس دین صدر خداوند خداوندان به حق
چون بر آن آمد که مر جسمانیان را رو دهد
تخم امیدی که کشتم از پی آن آفتاب
سایه جسم لطیفش جان ما را جان​هاست
 
شمع کی دیدم که گردد گرد نورش شمع​ها
او چو بفروزد رخ عاشق بریزد دمع​ها
از برای استماعش واگشاده سمع​ها
گرمی جانش برانگیزد ز جانشان طمع​ها
مر مرا از ذکر نام شکرینش منع​ها
کز جمال جان او بازیب و فر شد صنع​ها
جان صدیقان گریبان را درید از شنع​ها
یک نظر بادا از او بر ما برای ینع​ها
یا رب آن سایه به ما واده برای طبع​ها
تعداد دفعات مشاهده: 93