متن شعر

ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو

ساقی اگر کم شد میت دستار ما بستان گرو
بس اکدش و بس کدخدا کز شور می​های خدا
آن شاه ابراهیم بین کادهم به دستش معرفت
بوبکر سر کرده گرو عمر پسر کرده گرو
پس چه عجب آید تو را چون با شهان این می​کند
آن شاهد فرد احد یک جرعه​ای در بت نهد
من مست آن میخانه​ام در دام آن دردانه​ام
بهر چه لرزی بر گرو در کار او جان گو برو
خامش رها کن بلبلی در گلشن آی و درنگر
 
چون می ز داد تو بود شاید نهادن جان گرو
کرده​ست اندر شهر ما دکان و خان و مان گرو
مر تخت را و تاج را کرده​ست آن سلطان گرو
عثمان جگر کرده گرو و آن بوهریره انبان گرو
گر ز آنک درویشی کند از بهر می خلقان گرو
در عشق آن سنگ سیه کافر کند ایمان گرو
در هیچ دامی پر خود ننهاده چون مرغان گرو
جان شد گرو ای کاشکی گشتی دو صد چندان گرو
بلبل نهاده پر و سر پیش گل خندان گرو
تعداد دفعات مشاهده: 70