متن شعر

عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین

عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببین
عاشقا در خویش بنگر سخره مردم مشو
من غلام آن گل بینا که فارغ باشد او
دیده بگشا زین سپس با دیده مردم مرو
ای خدا داده تو را چشم بصیرت از کرم
چشم نرگس را مبند و چشم کرکس را مگیر
عاشقان صورتی در صورتی افتاده​اند
شاد باش ای عشقباز ذوالجلال سرمدی
گر همی​خواهی که جبریلت شود بنده برو
بادیه خون خوار اگر واقف شدی از کعبه​ام
ای به نظاره بد و نیک کسان درمانده
چون امانت​های حق را آسمان طاقت نداشت
 
جوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
تا فلان گوید چنان و آن فلان گوید چنین
کان فلانم خار خواند وان فلانم یاسمین
کان فلانت گبر گوید وان فلانت مرد دین
کز خمارش سجده آرد شهپر روح الامین
چشم اول را مبند و چشم احول را مبین
چون مگس کز شهد افتد در طغار دوغگین
با چنان پرها چه غم باشد تو را از آب و طین
سجده​ای کن پیش آدم زود ای دیو لعین
هر طرف گلشن نمودی هر طرف ماء معین
چون بدین راضی شدی یارب تو را بادا معین
شمس تبریزی چگونه گستریدش در زمین
تعداد دفعات مشاهده: 155