متن شعر

مده به دست فراقت دل مرا که نشاید

مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی
بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت
مثال دل همه رویی قفا نباشد دل را
حدیث وصل تو گفتم بگفت لطف تو کآری
تو کان قند و نباتی نبات تلخ نگوید
بیار آن سخنانی که هر یکیست چو جانی
غمت که کاهش تن شد نه در تنست نه بیرون
دلم ز عالم بی​چون خیالت از دل از آن سو
مبند آن در خانه به صوفیان نظری کن
دلا بخسب ز فکرت که فکر دام دل آمد
 
مکش تو کشته خود را مکن بتا که نشاید
ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید
برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید
ز ما تو روی مگردان مده قفا که نشاید
ز بعد گفتن آری مگو چرا که نشاید
مگوی تلخ سخن​ها به روی ما که نشاید
نهان مکن تو در این شب چراغ را که نشاید
غم آتشیست نه در جا مگو کجا که نشاید
میان این دو مسافر مکن جدا که نشاید
مخور به رنج به تنها بگو صلا که نشاید
مرو بجز که مجرد بر خدا که نشاید
تعداد دفعات مشاهده: 55