متن شعر

اندر میان جمع چه جان است آن یکی

اندر میان جمع چه جان است آن یکی
سوگند می​خورم به جمال و کمال او
بر فرق خاک آب روان کرد عشق او
جمله شکوفه​اند اگر میوه است او
دل موج می​زند ز صفاتش ولی خموش
روزی که او بزاد زمین و زمان نبود
قفلی است بر دهان من از رشک عاشقان
هر دم که کنج چشمم بر روی او فتد
گر چشم درد نیست تو را چشم باز کن
پیشش تو سجده می​کن تا پادشا شوی
گر صد هزار خلق تو را رهزند که نیست
گفتم به شمس مفخر تبریز بنگرش
 
یک جان نخوانمش که جهان است آن یکی
کز چشم خویش هم پنهان است آن یکی
در باغ عشق سرو روان است آن یکی
جمله قراضه​اند چو کان است آن یکی
زیرا فزون ز شرح و بیان است آن یکی
بالاتر از زمین و زمان است آن یکی
تا من نگویم این که فلان است آن یکی
گویم که ای خدای چه سان است آن یکی
زیرا چو آفتاب عیان است آن یکی
زیرا که پادشاه نشان است آن یکی
اندر گمان مباش که آن است آن یکی
گفتا عجب مدار چنان است آن یکی
تعداد دفعات مشاهده: 191