متن شعر

تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید

تا رقم عاشقی در دلم آمد پدید
عاشقی از جان من نبست آدم برید

در صفت عاشقی لفظ و عبارت بسوخت
حرف و بیان شد نهان نام و نشان شد پدید

قافله اندر گذشت راه ز ما شد نهان
گشت ز ما منقطع هر که به ما در رسید

مشکل درد مرا چرخ نداند گشاد
محمل عشق مرا خاک نیارد کشید

ای پسر از هر چه هست دست بشوی و برو
راه خرابات گیر رود و سرود و نبید

تعداد دفعات مشاهده: 141