متن شعر

چونک کمند تو دلم را کشید

چونک کمند تو دلم را کشید
آنک چو یوسف به چهم درفکند
چون رسن لطف در این چه فکند
قیصر از آن قصر به چه میل کرد
گفتم ای چه چه شد آن ظلمتت
هر که فسردست کنون گرم شد
قیصر رومست که بر زنگ زد
پرتو دل بود که زد بر سعیر
دوزخ گفتش که مرا جان ببخش
برگذر از آتش ای بحر لطف
گفت که ای آتش قوم مرا
جمله یکایک به کف او سپرد
تافت ز تبریز رخ شمس دین
 
یوسفم از چاه به صحرا دوید
باز به فریادم هم او رسید
چنبره دل گل و نسرین دمید
چه چو بهشتی شد و قصر مشید
گفت که خورشید به من بنگرید
جمره عشقت بگدازد جلید
اوست که ترسابچه خواندش فرید
پر شد و بشکافت که هل من مزید
تا بخورم هرک ز یزدان برید
ور نه بمردم تبشم بفسرید
زود به من ده که خداشان گزید
گفت که نار تو ز نورم رهید
شمس بود نور جهان را کلید
تعداد دفعات مشاهده: 75