متن شعر

ای خواجه تو عاقلانه می​باش

ای خواجه تو عاقلانه می​باش
آن چهره که رشک فخر فقرست
آن بت به خیال درنگنجد
جمله بت و بت پرست چون اوست
نی فهم کنند خلق این را
این ماش برنج احولانست
پایان​ها را کجا شناسند
گر می​دزدی ز زندگان دزد
اما ز قضاست مات من مات
خامش که ز شب خبر ندارد
 
چون بی​خبری ز شور اوباش
با ناخن زشت خویش مخراش
بت​ها به خیال خانه متراش
غیر کل و جمله چیست جز لاش
نی دستوری که دم زنم فاش
ور نی نه برنج هست و نی ماش
چون پوشیدست رشک روهاش
ای دزد کفن به شب چو نباش
هم حکم قضاست عاش من عاش
آن کس که به روز خورد خشخاش
تعداد دفعات مشاهده: 57