متن شعر

ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی

ای نای بس خوش است کز اسرار آگهی
ای نای همچو بلبل نالان آن گلی
گفتم به نای همدم یاری مدزد راز
گفتم خلاص من به هلاک من اندر است
گفتا چگونه رهزن این قافله شوم
گفتم چو یار گم شدگان را نمی​نواخت
نه چشم گشته​ای تو که بی​آگهی ز خویش
زان همدم لبی که تو را سر بریده​اند
از خود تهی شدی و ز اسرار پر شدی
چون می​چشی ز لعل لب یار ناله چیست
نی نی ز بهر خود تو نمی​نالی ای کریم
گردون اگر بنالد گاو است زیر بار
 
کار او کند که دارد از کار آگهی
گردن مخار کز گل بی​خار آگهی
گفتا هلاک توست به یک بار آگهی
آتش بنه بسوز بمگذار آگهی
دانم که هست قافله سالار آگهی
از آگهی همی​شد بیزار آگهی
ما را حجاب دیده و دیدار آگهی
ای ننگ سر در این ره و ای عار آگهی
زیرا ز خودپرست و ز انکار آگهی
بگذار تا کند گله​ای زار آگهی
بگری بر آنک دارد ز اغیار آگهی
زین نعل بازگونه غلط کار آگهی
تعداد دفعات مشاهده: 50