متن شعر

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال

دو چشم اگر بگشادی به آفتاب وصال
ستاره​ها بنگر از ورای ظلمت و نور
اگر چه ذره در آن آفتاب درنرسد
هر آن دلی که به خدمت خمید چون ابرو
دهان ببند ز حال دلم که با لب دوست
مکن اشارت سوی دلم که دل آن نیست
جراحت همه را از نمک بود فریاد
چو ملک گشت وصالت ز شمس تبریزی
 
برآ به چرخ حقایق دگر مگو ز خیال
چو ذره رقص کنان در شعاع نور جلال
ولی ز تاب شعاعش شوند نور خصال
گشاد از نظرش صد هزار چشم کمال
خدای داند کو را چه واقعه​ست و چه حال
مپر به سوی همایان شه بدان پر و بال
مرا فراق نمک​هاش شد وبال وبال
نماند حیله حال و نه التفات به قال
تعداد دفعات مشاهده: 128