متن شعر

آمد مه و لشکر ستاره

آمد مه و لشکر ستاره
آن مه که ز روز و شب برون است
چشمی که مناره را نبیند
ابر دل ما ز عشق این مه
چون عشق تو زاد حرص تو مرد
چون آخر کار لعل گردد
گر بر سر کوی عشق بینی
مگریز درآ تمام بنگر
 
خورشید گریخت یک سواره
کو چشم که تا کند نظاره
چون بیند مرغ بر مناره
گه گردد جمع و گاه پاره
بی​کار شوی هزارکاره
بی​کار نبوده​ست خاره
سرهای بریده بر قناره
زنده شده گشتگان دوباره
تعداد دفعات مشاهده: 444