متن شعر

به اهل پرده اسرارها ببر خبری

به اهل پرده اسرارها ببر خبری
نشسته بودند یک شب نجوم و سیارات
برید غیرت شمشیر برکشید و برفت
برید غیرت واگشت و هر یکی می​گفت
شبانگهانی عقرب چو کزدمک می​رفت
که پاسبان سراپرده جلالت او
دریغ دیده بختم به کحل خاک درش
که تا به قوت آن یک نظر بدو کردی
که نسر طایر بگذشت از هوس آن سو
یکی مگس ز شکرهای بی​کرانه او
چو بوی خمر رحیقش برون زند ز جهان
به بر و بحر فتادست ولوله شادی
فکند ایمن و ساکن حذرکنان بلا
که ذره​های هواها و قطره​های بحار
چو حق خدمت او ماجرا کند آغاز
نگارگر بگه نقش شهرها می​کرد
چو دررسید به تبریز و نقش او ناگاه
قلم شکست و بیفتاد بی​خبر بر جای
تمام چون کنم این را که خاطر از آتش
 
که پرده​های شما بردرید از قمری
برای طلعت آن آفتاب در سمری
که در چه​اید بگفتند نیستمان خبری
به ناله​های پرآتش که آه واحذری
به گوش​های سراپرده​هاش بر خطری
به نفط قهر بزد تا بسوخت از شرری
ز بهر روشنی چشم یافتی نظری
که مهر و ماه نیابند اندر او اثری
به اعتماد که او راست بسته بال و پری
پرید در پی آن نسر و برسکست سری
خراب و مست ببینی به هر طرف عمری
که بحر رحمت پوشید قالب بشری
سلاح​ها بفراغت ز تیغ یا سپری
به گوش حلقه او کرد و بر میان کمری
یقین شود همه را زانک نیستشان هنری
گشاد هندسه را پس مهندسانه دری
برو فتاد شعاعات روح سیمبری
چو مستیان شبانه ز خوردن سکری
همی​گدازد در آب شکر چون شکری
تعداد دفعات مشاهده: 119